حكيم ابوالقاسم فردوسى
67
متن كامل شاهنامه فردوسى (شرح ميترا مهرآبادى)
شهر ] بگرفت و در آن كلبه رخت و بارها را بنهاد . پس به مردم آگهى رسيد كه كاروانى از ايران به پيش پيران پهلوان و نامور بيآمده است . خريداران كه از آن گوهرفروش آگه شدند ، از هر سو گوش بگشادند و خريداران ديبا و گستردنى و گوهر به درگاه پيران روى نهادند . و بدين سان آن كلبه ، چون خورشيدى درخشان ، همه جا را بيآراست . آمدن منيژه به پيش رستم از سوى ديگر ، منيژه از آمدن آن كاروان آگه شد . پس آن دختر افراسياب ، برهنهسر و با ديدگانى پر آب دويد و خود را به شهر رسانيد و به پيش رستم آمد . با آستين ، آن خون دلى را كه مىگريست ، از مژگان پاك كرد و او را آفرين كرد و گفت : تو را از اين رنجى كه بردى و به اينجا آمدى ، پشيمانى مباد . سپهر بلند به كام تو باد و هيچ گزندى از چشم بَدان بر تو مبادا . به آنچه كه دل را بدان اميدوار ساختى و از اين رنجى كه بردى ، تو را هيچ زيانى نرسد . هميشه خِرَد ، آموزگارت باشد . خوشا ايران و روزگار خوشش . برگوى كه آيا از پهلوانان شاه و از گيو و گودرز و سپاه ايران چه آگاهىاى دارى ؟ آيا از بيژن به ايران آگهى نرسيده و نياى او نمىخواهد چارهاى بسازد ؟ چنان جوانى از گودرزيان ، بدانسان در رنج است و پاهايش در بندگران ساييده گشته و دستانش در بند آهنهاى گران است . به زنجير و بند كشيده شده و جامههايش پر از خون گشته است . من از براى تيمار او خواب به چشمم نمىآيد و از ناليدن او چشمانم پر از اشك است . اينك اگر تو با فرّهى به ايران - آن كشور نامداران - رفتى ، شايد گيو و يا رستم دلاور را در درگاه خسرو ببينى و ايشان را بگويى كه بيژن در بند است و اگر بيش از اين درنگ كنيد ، دير مىشود . رستم از گفتار منيژه بترسيد و بانگ بلندى بر او بزد و گفت : از پيش من دور شو . من نه خسرو را مىشناسم و نه از گودرز و گيو آگهى دارم . همانا كه مغزم را از گفتار